برای تفریح کردن بیا تو وای.............................
واقعا جالبه لینکی که در زیر گذاشتم خواستم شما هم استفاده کنید
نوشته شده در جمعه بیستم دی 1387 ساعت 14:3 توسط هیچکس
به خشنودی اهورامزدا
نویسنده اصلی وبلاگ :
هیچکس
اعضای تیم:
هیچکس
هیچکس
------------------
آرشیو ماهانه :
87/10/05 - 87/10/21
87/08/08 - 87/08/14
87/06/05 - 87/06/21
87/06/08 - 87/06/14
87/06/01 - 87/06/07
87/05/22 - 87/05/31
87/05/05 - 87/05/21
------------------
|
|
| اشتراك در ir-orumia |
| بازدید از این گروه |
برای تفریح کردن بیا تو وای.............................
واقعا جالبه لینکی که در زیر گذاشتم خواستم شما هم استفاده کنید
نوشته شده در جمعه بیستم دی 1387 ساعت 14:3 توسط هیچکس
سلام به تمام دوستان گلم
(یه سایت گروهی ایجاد کردم براهی اینکه میخوام کارمو گسترده تر کنم تا شما عزیزان بتونید استفاده بیشتر ببرید به همین یه سایت گروهی درست کردم تا خوده شما ها هم بتونید مطلب توش بزارید و تو بحث ها شرکت کنید حتی میتونید توش به اختیار عکس هم بزارید تا دوستاتون هم از کارایه شما استفاده ببرند . چون این یه سایت گروهی در ضمن توش همه چی هست.)
سایت گروهی ارومیا
شما در این گروه می توانید به راحتی در همه بحث ها شرکت و همچنین بحث براه بیندارید.
شما در این گروه میتوانید از مقالات ، عکس ها و ............... به رایگان مشاهده و استفاده کنید همچنین از اخبار روز جهان و رویدادها با خبر شوید.
در ضمکن میتوانید لینک وبلاگ و سایت های خود را در این سایت به نمایش بگذارید
.یه چیزه دیگه اونم اینه که اگه عضو بشید مطالب سایت بصورت اتوماتیک هر دفعه بعداز به روز شدن به میل باکس شما فرستاده میشه .
برایه دیدن موضوعات به قسمت پایین سایت ، بر روی عنواین کلیک کنید .
پیغام خود را مبنی بر قرار دادن لینک یا گرفتن حق عضویت ، یا طرح سئوال و پیام ها به آدرس ایمیل ایجاد کننده
vafasiz_2006@yahoo.com ارسال فرمایید.
البته می توانید پیغام های خود را در قسمت پاسخ یا بحث در این موضوع که در انتهای هر صفحه وجود دارد درج و پاسخ خود را در همان صفحه مشاهده بفرمایید.
با تشکر گروه ارومیانوشته شده در یکشنبه دوازدهم آبان 1387 ساعت 2:0 توسط هیچکس
|
سلام
نتیجه گیری اخلاقی:
اي كشته كه را كشتي تا كشته شدي زار تا باز كه او را بكشد آنكه تو را كشت . |
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387 ساعت 0:48 توسط هیچکس
|
با سلام
امروز هم ميخام يه موضوع جالب ديگه رو براتون تعريف كنم:
منوچهر فرمانفرمائيان در كتاب خون و نفت ميگه: وقتي هنگام غروب به خانه رسيدم يك موتور سيكيلت پليس كه يك صندلي هم در كنار داشت با صداي نامطبوعي جلوي ماشين من توقف كرد و يكي از آنها به سرعت وارد ماشين من شد و دستور داد به اداره پليس برويم . وقتي به اداره پليس رفتيم يه ستوان پشت يه ميز نام و نشاني و اينكه وسط روز كجا بودم رو پرسيد و ياداشت كرد.و بعد من رو به زندان بردند و كيف پول و وسايلو هرچي تو جيبم بود رو گرفتن و رسيد دادند. من براي ساعاتي متمادي در اظطراب بودم . فقط كساني كه وحشت حضور در زندان رضا شاه رو تجربه كردند ميتونن منو درك كنن. ساعات به كندي ميگذشت و من سعي كردم ملاقات های اون روز رو به خاطر بيارم . با گذشت زمان من يه معماي لاينحل داشتم. سرانجام يك مامور پليس اومد و من از اون پرسيدم : جرم من چيست؟ دوستان عزيز شما حدس ميزنيد جرم آقا منوچهر ما چي بوده؟ اصلا به مغز خودتون فشار نيارين . چون خود من هم وقتي كتاب رو ميخوندم نميتونستم حدس بزنم كه جرم اون چي بوده. اما جرم آقا منوچهر........ مامور پليس گفت : آقا شما جرم سنگيني مرتكب شده ايد و در خيابان از ماشين وليعهد سبقت گرفته ايد. نتيجه اخلاقي: عزيز من ،برادر من،خواهر من،هم وطن من، بابا تو خيابان تو بيابون اصلا تو هيچ جا ،از هيچ كس سبقت نگير. يهو طرف وليعهد رضا شاه از آب در مياد چوپوقتو ميچاقن. آهاي آقائي كه وسط وبلاگ من خوابت برده ،خانمي كه بچت وسط فرمايشات من گشنش شده،بابا سبقت نگير. حالا تو حرف گوش نكن با مانتو كوتاه بيا بيرون و پيتزا بخور و سبقت بگير از ما گفتن بود و از شما هم شنيدن،اگه آخر ضرر نكردي؟ |
نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387 ساعت 0:1 توسط هیچکس
|
با سلام چيزي كه امروز ميخام براتون بگم يه موضوع جالبه: موضوع از اين جا شروع ميشه كه رضا شاه پهلوي تصميم ميگيره محمد رضا رو كه نوجوان بود به سوئيس بفرسته. وقتي اونها به سوئيس رسيدن يكي از بهترين اتاق هاي يك مدرسه شبانه روزي به نام له رزو رو به محمد رضا و دوستش حسين فردوست اختصاص ميدن . فردوست ميگه تو اون مدرسه يه مستخدم بود به نام ارنست پرون كه بر خلاف ديگر مستخدمان فقط يك راهرو كه به اتاق محمد رضا منتهي ميشد رو تميز ميكرد . اون بعد از مدتي با محمد رضا دوست شد و اغلب به اتاقش ميرفت و براش شعر فلسفه و تاريخ ميخوند.. و اين براي من جاي سوال بود كه چطور يه آدم با سوادي مثل اون مستخدم شده. بعدها وقتي شاه تصميم گرفت محمد رضا رو برگردونه محمد رضا با اصرار درخواست كرد كه ارنست پرون به ايران بياد. و شاه هم به ناجار قبول كرد . بعد از سقوط رضا شاه ما فهميديم اين مرد مامور سازمان جاسوسي انگليس بوده و از همان دوران نوجواني حاكمان آينده كشور ها رو مطابق فلسفه خودشون تربيت ميكنند و اونهارو تحت نظر دارن.
مطلب پرون از كتاب خاطرات فردوست برگرفته شده و عكس هم از ادرس زير |
نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد 1387 ساعت 0:12 توسط هیچکس
با سلام
می خوام یه مطلب کوتاه ولی جالب از مظفردین شاه براتون بگم :
مظفردین شاه شخصیّت جالبی داشت و در باره کاستی های اون باید گفت . او سواد کم و اطلاعات اندکی داشت ، یکی از شیرین کاری های اون مربوط به کنسرتی بود که در سفرش به پاریس برای او اجرا شد . وقتی میزبانان اون ازش پرسیدن از میان 5 کنسرتی که اجرا شد ، کدومو پسندیده ، گفت : اولی
اما شما اشتباه می کنید 6 کنسرت اجرا شد نه 5 تا ، معلوم شد که کوک کردن سازها و تنظیم ارکستر در نظر شاه صاحب غران بیش از سمفونیه باخ و موتذارت و ... خوشایند بوده .
نتیجه گیری اخلاقی :
اگه خواستین برایه شاه ارکستر اجرا کنید ، خودتونو زیاد اذیت نکنید ،
منبع : کتاب خون و نفت .
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387 ساعت 16:21 توسط هیچکس
سلام
امروز ميخام يه مطلب جالب ولي تلخ رو براتون بگم :
منوچهر فرمانفرمائيان در كتاب خون و نفت ميگه : وقتي درسم تموم شد به ايران اومدم و مهمان خانواده دكتر طبا بودم . همسر دكتر طبا كوچكترين دختر وثوق الدوله بود و من در آبادان مهمان شركت نفت ايران و انگليس بودم . يك روز براي بازديد از پالايشگاه آبادان منتظر اتوبوس بودم و بليط آن در دست من که توسط شركت داده شده بود .
وقتي پس از انتظاري طولاني اتوبوسي از راه رسيد براي سوار شدن به آن ، بليط را به سوي راننده دراز كردم ولي راننده فرياد زد : اين اتوبوس انگليسيهاست ،
رفيق ، ايراني ها اجازه سوار شدن ندارند . با اينكه مهمان شركت بودم بايد صبر ميكردم . او در را به روي من بست و حركت كرد .
نتيجه گيري اخلاقي :
اگه تو مملكت خودتون راننده سوارتون نكرد يا انگليسيه ، يا از اونها دستور ميگيره ، يا بدون اونكه خودش بخواد رفتارش انگليسيه .
با هم مهربان باشيم تا اوني كه از بيرون ما رو رصد ميكنه با وجود روحيه استعماري ، به خودش حق نده بيادو به ما دموكراسي ياد بده . آخرش هم گندش در بياد كه دعوا سر لحاف ملا(نفت نا قابل 140 دلاري) بوده .
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387 ساعت 16:18 توسط هیچکس
با سلام
میخوام یه داستان جالب براتون بگم اما منبعش یادم نیست :
داستان از این قراره که منصور دوانیقی خلیفه دوم عباسی بعد از انتقال پایتخت به بغداد تصمیم گرفت برای دفاع از این شهر دور اونو دیوار بکشه . اما دلش نمی خواست پول ساختن دیوارو از جیب خودش بده . بنابر این تصمیم خاصی اتخاذ کرد . اون در شهر اعلام کرد که قراره سرشماری بشه و هر کس به تعداد اعضای خانواده یک سکه نقره دریافت خواهد کرد . مردم که هم طمع کار شده بودند و هم از بس به اعوامل خلیفه مالیات داده بودند خسته شده بودند وقتی مامور ثبت میومد ، اعضای خانواده رو زیاد میگفتند. مثلا اونی که اعضای خانوادش 4 نفر بودند تعداد رو 8 نفر میگفت و 8 سکه نقره میگرفت . و مامور ثبت بعد از دادن 8 سکه نقره ، یه پلاک رو سر در خونه نصب میکرد و تعداد اعضای خانواده رو روی اون حک میکردند . خلاصه بعد از اتمام سر شماری مردم سخت خوشحال بودند که سر منصورو کلاه گذاشتن . اما بلافاصله بعد از اتمام سر شماری خلیفه حکمی صادر کرد که : به منظور حفظ مملکت و دفاع از کیان کشور و ایجاد امنیت ما خلیفه مسلمین تصمیم گرفتیم که بر گرداگرد شهر دیوار بکشیم . بنابر این هر یک از سکنه شهر میبایست برای تامین امنیت یک سکه طلا پرداخت نماید . بیچاره مردم شهر تازه فهمیدند چه خبره. حالا اونی که تعداد اعضای خانواده رو زیاد گفته بود و یک سکه نقره گرفته بود بایستی به ازای اون یه نفر یه سکه طلا که قیمتش بیشتر از سکه نقره بود می پرداختند .
|
نتيجه گيري اخلاقي:
اگه حكومت گفت ميخاد يارانه نقدي بهتون بده بدونيد يا ميخاد ازتون يارانه بگيره یا یه خواب دیگه براتون دیده . |
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387 ساعت 16:11 توسط هیچکس
Designed by Mehran Rostami . Copyright © 2006-07 ParsiTheme.blogfa.com