برای تفریح کردن بیا تو وای.............................
واقعا جالبه لینکی که در زیر گذاشتم خواستم شما هم استفاده کنید
نوشته شده در جمعه بیستم دی 1387 ساعت 14:3 توسط هیچکس
به خشنودی اهورامزدا
نویسنده اصلی وبلاگ :
هیچکس
اعضای تیم:
هیچکس
هیچکس
------------------
آرشیو ماهانه :
87/10/05 - 87/10/21
87/08/08 - 87/08/14
87/06/05 - 87/06/21
87/06/08 - 87/06/14
87/06/01 - 87/06/07
87/05/22 - 87/05/31
87/05/05 - 87/05/21
------------------
|
|
| اشتراك در ir-orumia |
| بازدید از این گروه |
برای تفریح کردن بیا تو وای.............................
واقعا جالبه لینکی که در زیر گذاشتم خواستم شما هم استفاده کنید
نوشته شده در جمعه بیستم دی 1387 ساعت 14:3 توسط هیچکس
سلام به تمام دوستان گلم
(یه سایت گروهی ایجاد کردم براهی اینکه میخوام کارمو گسترده تر کنم تا شما عزیزان بتونید استفاده بیشتر ببرید به همین یه سایت گروهی درست کردم تا خوده شما ها هم بتونید مطلب توش بزارید و تو بحث ها شرکت کنید حتی میتونید توش به اختیار عکس هم بزارید تا دوستاتون هم از کارایه شما استفاده ببرند . چون این یه سایت گروهی در ضمن توش همه چی هست.)
سایت گروهی ارومیا
شما در این گروه می توانید به راحتی در همه بحث ها شرکت و همچنین بحث براه بیندارید.
شما در این گروه میتوانید از مقالات ، عکس ها و ............... به رایگان مشاهده و استفاده کنید همچنین از اخبار روز جهان و رویدادها با خبر شوید.
در ضمکن میتوانید لینک وبلاگ و سایت های خود را در این سایت به نمایش بگذارید
.یه چیزه دیگه اونم اینه که اگه عضو بشید مطالب سایت بصورت اتوماتیک هر دفعه بعداز به روز شدن به میل باکس شما فرستاده میشه .
برایه دیدن موضوعات به قسمت پایین سایت ، بر روی عنواین کلیک کنید .
پیغام خود را مبنی بر قرار دادن لینک یا گرفتن حق عضویت ، یا طرح سئوال و پیام ها به آدرس ایمیل ایجاد کننده
vafasiz_2006@yahoo.com ارسال فرمایید.
البته می توانید پیغام های خود را در قسمت پاسخ یا بحث در این موضوع که در انتهای هر صفحه وجود دارد درج و پاسخ خود را در همان صفحه مشاهده بفرمایید.
با تشکر گروه ارومیانوشته شده در یکشنبه دوازدهم آبان 1387 ساعت 2:0 توسط هیچکس
با سلام خدمت دوستان عزيز يكي از دوستان به نام محمودي تو قسمت نظرات درخواست كرده بود كه از تاريخ آذربايجان بنويسم.من هم با احترام برای نظر ایشان و داور یکی از بهترین مشوق های حقیر داستان امروز رو از اين خطه دلاور خيز انتخاب كردم. داستان امروز برگرفته از كتاب تاريخ مشروطه نوشته احمد كسروي است كه خيلي جالبه و اون در باره يكي از شهر هاي دلاور خيز ايران (از ميان هزاران شهر و روستاي دلاور خيز اين ملك)انتخاب شده. همونطوري كه ميدونيد وقتي مردم تبريز به هواخواهي مشروطه برخواستن محمد علي شاه قاجار سپاهي براي سركوب اونها كه مشروطه خواه شده بودند فرستاد. اين سپاه پس از ماهها مبارزه با مقاومت دليرانه مردم تبريز ،ستار خان و باقر خان مواجه شد و از پس اونها برنيومد و ناچار شد آن سامان رو ترك كنه.ولي هريك از فرماندهان آن سپاه در دياري اردو زدند . رحيم خان در اهر اردو زده و افرادش راهزني ميكردند. شجاع نظام در در مرند لشگر زده بود و راه روسيه به تبريز را كه مايحتاج مردم تبريز علي الخصوص چاي و قند را از آن راه مياوردند ، بسته بود . عين الدوله در باسمنج اردو زده بود و راه تهران را بسته بود .اما اهالي تبريز بيش از همه نگران لشگر شجاع نظام بودند. پس تصميم گرفتند اورا از سر راه بر دارند. يكي از تاجران توانگر تبريز در محله دوچي به نام سيف السادات ُ با شجاع نظام دوستي پايداري داشت. يكي از مجاهدان به نام حسن خان مهر اورا به دست آورد و به حيدر عمو اغلي( كه پس از به توپ بستن مجلس به قفقاز گريخت و از آنجا به تبريز رفت ) داد .حيدر عمو اغلي با ديدن مهر نقشه اي طرح كرد. او بدستياري تعدادي از گرجيها( كه در جريان بحران تبريز به تبريز آمده و به مجاهدان پيوسته بودند) در يك جعبه بمبي را جاسازي نمود و نامه اي را نيز با مهر سيف السادات نوشته به دست يكي از مجاهدان به نام ميرزا اسماعيل نوبري دادتا به پستخانه ببرد نامه با پست به مرند رسيد . شجاع نظام شب هنگام به خانه رسيد و وقتي بسته را به او دادند آنرا به پسرش شجاع لشگر دا تا بازكند. اما او دودلي نشان داد شجاع نظام به شوخي دست خود را جلو برده و براي ترساندن شجاع لشگر گفت "خوخ"(مواظب باش نتركه)شجاع لشگر ناچار شد جعبه را باز كنه ولي همينكه كارد ريسمان جعبه را بريد بمب تركيد و صدايش تا چند فرسخاونطرف تررفت خود شجاع نظام شكمش دريده و رانش برگشته بود و دقایقی بعد در گذشت ( خدا رحمت کنه)و پسرش شجاع لشگر از سر تا پا چهل و اندي زخم برداشته تا شش ساعت بعد كه در گذشت زنده بود و به اين ترتيب نخستين ترور با استفاده از بسته پستي در جريان نهضت مشروطه بدست حيدر عمو اغلي شكل گرفت . آخرين عكس از ستار خان و باقر خان رو هم از آدرس زير براتون گذاشتم

www.pic4pix.weblog.sh/

این هم یه عکس از ستار خان و پسرش یدالله از آدرس زیر :
www.rugart.org/
نتيجه اخلاقي:
هرگز يك بسته پستي را با كارد باز نكنيد، آخه خطرناكه حسن
نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387 ساعت 22:57 توسط هیچکس
با سلام
امروز هم ميخام ادامه داستان فاجعه سرخپوستان آمريكا اثر دي براون (به نام دلم را به خاك بسپار ) رو براتون بگم.

بيشتر اين مهاجر نشينان كه هزار هزار ولايات را اشغال ميكردند ،چندان در بند اين تشريفات نبودند . قبل از مرگ "ماساسوئيت" رئيس بزرگ قبيله" وامپانواگ "در 1622،سفيد پوستان ملت او را به مناطق باير و بياباني رانده بودند. پسر او" متاكوم" پيش بيني كرده بود كه اگر همه سرخپوستان براي پايداري در برابر اشغالگران متحد نشوند ،سرنوشت شومي در انتظار شان خواهد بود. اگر چه سفيد پوستان ساكن" نيو انگلند "(انگليس جديد)تاج برسر" متاكوم "گذاشتند و او را به نام "فیليپ" پادشاه قبيله خوانده بودند تا مگر بدين وسيله حس جاه طلبي و غرور او را اقناع كنند ،اما او بارورترين اوقات خود را به بستن پيمانهاي اتحاد با قبيله "ناراگان ست" و قبايل ديگر منطقه گذراند.

در سال 1675 به دنبال يك سلسله اجحافات و تعدياتی كه مهاجران سفيد پوست نسبت به سرخپوستان روا داشتند،سلطان" فیليپ "(متاكوم )براي نجات قبايل از نابودي ،افراد خودرا در جنگي عليه سفيد پوستان وارد كرد . آنان به پنجاه و دو(52) آبادي حمله كردند و دوازده(12) قريه از آنها را با ساكنانش از ميان بردند. لكن پس از ماهها نبرد آخر برتري نظامي نصيب سفيد پوستان شد . چنانكه قبايل" وامپانواگ" و" ناراگان ست" عملا نابود شدند . سلطان" فیليپ" كشته شدو سرش را در "پليموت" در ملاء عام به تماشا گذاشتند. و بيست ودو سال در آنجا كه بود باقي ماند.زن او پسر جوانش همراه با بسياري از زنان و كودكان ديگر سرخپوست اسير شدند و در هند غربي به غلامي به فروش رفتند.

وقتي هلنديان به جزيره" مانهتان" رسيدند فرمانده ايشان به نام" پيتر منويت" آن جزيره را به ازاي مقداري قلاب ماهيگيري و مرواريد بدلي به ارزش شصت" گولدن" خريد . در عين حال به منظور اينكه پوستهاي قيمتي آنان را به ازاي اشياء بنجل از دستشان بيرون بياورد، سرخپوستان را تشويق كرد در آن جزيره بمانند. 1641ويلم كيفت" مالياتي بر قبيله" موهيكان" بست و سربازاني را به" رود آيلند" فرستاد تا افراد قبيله" راريتان" ها را به كيفر تعدي و تجاوزي كه مرتكب نشده بودند،تنبيه كنند. "راريتان" ها سر به شورش برداشتند و سربازان چهار تن از ايشان را كشتند.ناچار سرخپوستان قانون قصاص را در باره ايشان اجراء كردند و چهار هلندي را كشتند. "ويلم كيفت "دستور داد تا ساكنان دو ده سرخپوست را شب هنگام كه در خواب بودند قتل عام كردند. سربازان هلندي با سرنيزه هاي خود تن مردان و زنان سرخپوست را سوراخ كردند و بدنشان را قطعه قطعه كردند و سپس آباديها را به آتش كشيدند.


چندتا عکس از آدرس زیر :
www.nativeamericanindianphotos.com/
نتیجه اخلاقی:
اگه با یه سرخپوست متحد شدید و تاج طلا بر سرش گذاشتید ُ اول بکشیدش و بعد به مدت بیست و دو سال سرش رو در ملاء عام به نمایش بذارید. نکنه یادتون بره ُبایدحتما زیر بیست و دوسال نباشه
نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور 1387 ساعت 7:43 توسط هیچکس
با سلام و تشكر از لطف دوستاني كه با ابراز لطف منو بسيار بيش از آنچه استحقاقش رو داشتم تحويل گرفتن، دوستاني مثل احمد، داور ،سمیه و ...داستان امروز ادامه مطالب قبلي در باره قتل عام سرخپوستان آمريكاست.و اما بقيه داستان:
ارتباط بين قبايل ساكن ينگي دنيا بسيار كند و مشكل صورت ميگرفت. بدين جهت خبر اعمال وحشيانه اروپائيان بندرت زودتر از اخبار پيروزيهاي تازه مهاجمان پيشگام و مهاجر نشيناني كه كشور را اشغال ميكردند منتشر ميشد . مدتها پيش از اينكه سفيد پوستان انگليسي زبان در 1607 به" ويرجينيا "برسند افراد قبيله" پاوهاتان" از تكنيك و تمدن اسپانيائيها چيز ها شنيده بودند. انگليسيها شيوه رندانه تري در پيش گرفتند. ايشان براي تامين صلح و بدست آوردن فرصت لازم جهت تاسيس مهاجر نشين در ولايت" جيمز تاون" تاجي از طلا بر سر" واهون سنا كوك" رئيس قبيله" پاوهاتان" گذاشتندو او را سلطان قبيله ناميدندو قول دادند كه براي ملت او تامين كار كنند و خوارو بار مورد نياز مهاجران پيشگام را خود تدارك ببينند."واهون سنا كوك" مابين وفاداري نسبت به گردنكشان قبيله خود كه سلطان انگليسيها را بر نميتافتند و حقشناسي نسبت به انگليسي ها دو دل ماند لكن وقتي" جان رالف "با دختر او به نام" پكاهونتاس" ازدواج كرد ظاهرا سلطان قبيله آنقدر كه خويش را انگليسي احساس ميكرد سرخپوست احساس نميكرد. پس از مرگ "واهون سنا كوك" مردان قبيله "پاوهاتان" به قصد انتقام سر به شورش برداشتند تا انگليسيان را از سرزمين خود برانند و آنها را به همان دريائي كه از آنجا آمده بودند بريزند. معهذا سرخپوستان موثر بودن سلاحهاي آتشين انگليسيها را دست كم گرفته بودند. اين بود كه در مدتي بسيار كوتاه افراد قبيله" پاوهاتان" كه از هشت هزار نفر متجاوز بودند به كمتر از هزار نفر تقليل يافت.
در ماساچوست ،داستان با اندكي اختلاف چنين آغاز شد . لكن عملا به همان نحو كه در "ويرجينيا" خاتمه يافته بود پايان پذيرفت. انگليسيان پس از آنكه در 1620 در "پليموت" از كشتي پياده شدند ،اگر كمك سرخپوستان مهمان نواز ينگي دنيا نبود ،احتمالا بيشتر شان از گرسنگي مرده بودند. يكي از افراد قبيله "پماكيد" و سه تن از افراد قبيله "وامپانواگ" هدايت مهاجران پيشگام را برعهده گرفتند. هر چهر نفر انگليسي بلد بودند . يكي از سه نفر اخير را كه" واسكو وانتو "نام داشت ،ملواني انگليسي در چند سال قبل ربوده و سپس در اسپانيا به غلامي فروخته بودلكن واسكو وانتو بعد ها به كمك انگليسي ديگري گريخته بود و توانسته بود به وطن خويش باز گردد. باري او و ديگر سرخپوستان مهاجران وارده به" پليموت" را همجون كودكان آواره و بي كاره تلقي كردند ،ذخاير ذرت قبيله را با ايشان تقسيم كردند ،محلهائي كه براي صيد ماهي مناسب بود به ايشان نشان دادند و به انها ياري نمودند تا زمستان اول را بي رنج و مشقت بسيار بگذرانند. در اوايل بهار به ايشان بذر ذرت دادند و يادشان دادند كه چگونه ذرت بكارند. سالهاي سال اين انگليسيان و همسايگان سرخپوستشان با هم در صلح و صفا بسر بردند لكن كشتي هاي تازه همچنان ميامدند و مهاجران تازه اي راپياده ميكردند. صداي تبر و ترق و تروق شكستن درختان قطع شده در طول ساحل و سر تاسر سرزميني كه انگليسي ها اكنون آن را "نيو انگلند" (انگليس تازه )ميناميدند پيچيده بود . هر دم بر تعداد مهاجرنشينان افزوده ميشد . در سال 1625 گروهي از مهاجر نشينان از "ساموست" رئيس قبيله" پماكيد "خواستند تا 1200 آكر اضافي از زمينهاي خود را به اختيار ايشان گذارد." ساموست" ميدانست كه آن زمينها كه به وسعت آسمان بود از" واکانتانکا "(روح بزرگ) به قبيله او رسيده بود و هيچ كس را بر آن حقي نيست لكن براي اقناع هوس آن بيگانگان تن به انجام تشريفاتي داد كه طي آن سندي دال بر انتقال مالكيت را امضاء كرد . اين نخستين سند واگذاري يك زمين سرخپوست به مهاجر نشينان اروپائي بود
نتیجه گیری اخلاقی:
اگه یه انگلیسی دامادت شد ُ بدون پس از مرگت هفت هشتم افراد قبیلتو نابود میکنهُ یا به عبارتی هفت هشتم اونا رو متمدن میکنه.
چند تا عکس از این آدرس براتون گذاشتم .امیدوارم خوشتون بیاد:
www.indigenouspeoplesoftheamericas.com/








نوشته شده در جمعه هشتم شهریور 1387 ساعت 21:10 توسط هیچکس
با سلام خدمت دوستاني كه با ثبت نظراتشون مشوق من بودن . دوستاني مثل ياسين، سيمين كوثري، سهند،مسعود و مينا . از همه شما عزيزان كمال تشكر رو دارم . و اما ادامه مطلب قبلي در باره سرخپوستان آمريكا (من بسيار به اين موضوع علاقه دارم ولي تو سايت هاي ايراني خيلي كم ديدم در اين مورد مطلب بنويسن ، پس من مينويسم تا اگه يكي مثل من خواست در اين مورد كسب اطلاع كنه حداقل من به اندازه توانم بتونم كمكش كنم.از كوزه همان برون تراود كه در اوست.)این مطلب هم برگرفته از کتاب (دلم را به خاک بسپار اثر دی براون میباشد)
همه چيز با ورود كريستف كلمب (در 12 اكتبر 1492 )آغاز شد كه مردم بومي را ايندويوس ناميد . اروپائيان يعني مردم سفيد پوست به لهجه ها و زبانهاي مختلف سخن ميگفنتد. چنانكه بعضي اين كلمه را ايندين و برخي اينديانر يا اينديان ميناميدند. اسم سرخپوست بعد ها پيدا شد . تاينوس ها يعني جزاير نشينان سا ن سالوادور كه بيگانگان را با مهر و محبت پذيرا ميشدند بنا به عادت هدايائي به كريستف كلمب و يارانش تقديم كردند و با ايشان به عزت و احترام رفتار كردند. كريستف كلمب به پادشاه و ملكه اسپانيا چنين نوشت : اين مردم به قدري ملايم و مهربان وسليم النفسند كه به اعليحضرتين اطمينان ميدهم كه در دنيا ملتي بهتر از ايشان پيدا نميشود . همنوعان خود را مانند كسان خود دوست ميدارند ،گفتارشان همواره شيرين و ملايم و مهر آميز و همراه با لبخند است. گرچه تقريبا لخت وپتي راه ميروند ولي رفتارشان شايسته و برازنده است.
بديهي است كه همه اين صفات را اگر نه به حساب بربريت گذاشتند ، لااقل از نشانه هاي بدويت دانستند. بدين جهت كريستف كلمب معتقد شد بايد اين ملت را به كار واداشت و به او آموخت كه در زمين كشت كند و براي آنكه راه و رسم زندگي را بياموزد هر كاري كه لازم است با او كرد. طي چهار قرن بعد (1492-1890) چندين ميليون اروپائي و اعقاب ايشان كوشيدند تا راه و رسم خود را به مردم ينگي دنياتحميل كنند. كلمب ده تن از ميزبانان مهمان نواز خود را باخود به اسپانيا آورد تا در آنجا با تمدن و آداب و زندگي سفيد پوستان آشنا شوند . يكي از تاينوسها كمي بعد از رسيدن به اسپانيا جان سپرد اما قبل از مرگش غسل تعميد يافت.اسپانيائي ها از اينكه نخستين بار به يك سرخپوست اذن دخول به بهشت داده اندچنان شاد شدند كه در صدد برآمدند اين خبر خوش را در سر تاسر سرزمين هند غربي بپراكنند.
تاينوسها و ديگر قبايل آراواك مخالفتي با گرويدن به دين اروپائيان نشان ندادند،اما وقتي دسته دسته از همين بيگانگان ريشو از ايشان اجازه خواستند كه جزايرشان را به دنبال طلا و سنگ هاي قيمتي زير و رو كنند ،در برابر ايشان مقاومتي سرسختانه از خود نشان دادند.اسپانيائي ها آباديهاي سرخپوستان را تاراج كردند و به آتش كشيدند و صدها مرد وزن و بچه را ربودند و به قصد فروش به زور سوار كشتي هاي اروپائي كردند تا در اروپا به غلامی بفروشند.مقاومت قبيله آراواك بهانه شد تا سلاح هاي آتشين و شمشير ها را آزمايش كنند و در نتيجه در دهه هاي بعد قبايل زيادي از سرخپوستان تماما قتل عام شدند و صدها هزار سرخپوست به قتل رسيدند.
نتیجه اخلاقی:
ایران مظهر تروریسم و محور شرارت است.(این جمله خوشمزه از پسر جورج بوش پدر افاضه شده) ملت و دولت ایران یک ملت و دولت تروریستی است(این یکی رو دیگه پسر جورج بوش پدر نگفته بخدا ُ اینو وارن کریستوفر وزیر امور خارجه دولت کلینتون در دوره اول ریاست جمهوریش در بیاناتی فرمودند و ما هم جسارت کردیم و بدون در نظر گرفتن قانون کپی رایت ُ این چرت و پرت ها رو برای شما باز گوئی کردیم)
www.amerindianphotos.com
عكس مربوط به يه سرخپوست از قبيله سيوكس است
(این مطلب ادامه دارد)
نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387 ساعت 19:8 توسط هیچکس
با سلام
اين مطلب برگرفته از كتاب دلم را به خاك بسپار (فاجعه سرخپوستان آمريكا) نوشته دي براون ميباشد
تاريخ سرخپوستان آمريكا تاريخي سرشار از توحش و ويرانگري بر ضد اين قوم (كه از لحاظ تاريخي گمنام ميباشد )بوده و اسباب شرمساري است. تاريخي كه به شكل بسيار جالبي تحريف شده است.آمريكائي ها در نگارش تاريخي خود از فرهنگ خاصي پيروي ميكنند . به عنوان مثال آنها از پيروزي ابر سرخ (رئيس يكي از قبيل سرخپوست ) بر واحد هاي تحت فر ماندهي سرهنگ فتر من با عنوان" قتل عام نفرات فتر من" ياد ميكنند و در عوض از وحشيانه ترين كشتاري كه نظير آن تا كنون روي نداده است يعني كشتار "سند كريك "كه از افراد قبيله شايان به رياست سيه ديگ كرده اند مدتها در تاريخ هاي آمريكا با عنوان ظاهر فريب "ماجراي سند كريك" سخن گفته اند .كشتاري كه در آن سفيد پوستان ، سر بريدند ،مورد تجاوز قرار دادند،مثله كردند ،پوست سر كندند و در مجموع يك كشتار حسابي ، واقعي و خوفناك راه انداختند. فاجعه سرخپوستان آمريكا با كشتار سرخپوستان قبيله "ناواهو "در قلعه" وينگيت" در سال 1861 آغاز شد و با كشتار افراد قبيله "سيوكس" درسي (30) سال بعد يعني در سال 1890 در "وانددني "پايان ميپذيرد. در" وانددني" تعداد سرخپوستان اعم از زن و کودك و مرد و بچه سيصدو پنجاه (350) نفر بود كه پس از تير باران فقط پنجاه (50) نفر از ايشان باقي ماندند. يكي از باز ماندگان اين فاجعه به نام "لويز لوبليت "ميگويد :
سعي كرديم فرار كنيم ولي آنها ( سر بازان ) چنان بروي ما آتش كشودند كه انگار ما گاوان وحشي هستيم . آري سفيد پوستان همان بلائي را كه بر سر بوفالو ها آورده بودند بر سر سرخپوستان آوردند. به قول آمريكائيان در زمان كشف آمريكا توسط كريستف كلمب تعداد بوفالو ها در آمريكا بالغ بر پنجاه ميليون (۰۰۰/۰۰۰/۵۰) راس بوفالو بود ولي در سال 1890 چند صد راس بيشتر باقي نمانده بود . اين يك تشابه تراژيك بود كه به حقيقت بسيار نزديك بود . زيرا در سال 1492 بيش از يك ميليون(۰۰۰/۰۰۰/۱) سرخپوست در آمريكاي شمالي زندگي ميكرد اما در سال 1890 بيش از سيصد هزار (۰۰۰/۳۰۰)نفر باقي نمانده بود. ژان بودر بارد فرانسوی میگوید آمریکا شکل تکامل یافته مصیبت آینده بشر می باشد و به نظر من این سخن بسیار هوشمندانه ای است.
اين هم يه عكس از یه سرخپوست اوکلاهما از اين ادرس
http://en.wikipedia.org/wiki/Cherokee_Nation_of_Oklahoma![]()
نتیجه اخلاقی:
برای متمدن نمودن یک ملت بدوی(مثل سرخپوستان) حتی اگر لازم شد آنها را مثل بوفالو ها بکشیدو بعد هم برای متمدن کردن بوفالوها آنها را مثل سرخپوستان بکشید.
(این مطلب ادامه دارد)
نوشته شده در دوشنبه چهارم شهریور 1387 ساعت 23:34 توسط هیچکس
با سلام
امروز ميخام يه داستان جالب ديگه از كتاب دلم را به خاك بسپار ( سرخپوستان آمريكا) اثر" دي براون" براتون بگم كه در ايران به شكلي تحريف شده و ما خيلي اونو شنيديم و به كار ميبريم.
حتما اين جمله رو شنيدين ويا تو فيلم " كاستر غرب" ديدين كه ژنرال كاستر به رئيس سرخپوستان ميگه " به نظر من يك سرخپوست خوب يك سرخپوست مرده ست" . اگه حقيقت رو بخاين اين يه دروغ تاريخيه و اصل ماجرا اينطوريه:
داستان از اونجائي شروع ميشه كه رئيس قبيله شايان ها به نام " سياه ديگ" كه پيرمردي قابل احترام براي همه سرخپوستان بود در حالي كه دهكده اون در ساعات اوليه يك روز برفي مورد حمله افراد ارتش ژنرال كاستر ( gorge armsterang custer) (او يكي از بيرحم ترين و قسي القلب ترين ژنرالهاي آزاديخواه ترين كشور دنيا بود .منظورم همون مهد گنگستريسم "آمريكاست")قرار گرفت اما سيه ديگ كه از فرهنگ غني آمريكائي ها بوئي نبرده بود و يه آدم وحشي بالفطره بود (البته از نظر آمريكائي ها) تصميم گرفت به سمت اونها بره و خودشو تسليم كنه . اون بطرف آمريكائي ها تاخت و وقتي به نزديكي اونها رسيد دستها رو به علامت تسليم بالا برد و اما بطرف او شليك شد و و او و زنش هر دو (2) در كنار هم به داخل رودخانه واشيتا سقوط كردند و كشته شدند.سربازان ايالات متحده آمريكا (بهترين نمايندگان دموكراسي)پوست سر هر دو(2 ) آنها را كندند و همچنين چند صد اسب از بهترين اسبهاي آنها را كه در يك محوطه نگهداري ميشدند را و متعلق به سرخپوستان بودند را تا آخرين آنها كشتند. آنها سپس ساكنان دهكده را كه بيشتر آنها زنان و كودكان و افراد مسن بودند در يك جا جمع آوري كردند و تير باران كردند . تعداد كشته شدگان يكصدو سه نفر بود كه فقط يازده نفر آنها از جنگجويان سگ بودند(سرخپوستان به جنگجوياني كه در جنگ ها وظيفه محافظت از غير نظاميان شامل زنان و كودكان و.... را به عهده داشتند جنگجويان سگ ميگفتند)و بقيه آنها را غير نظاميان تشكيل ميدادند. همچنين پنجاه و سه زن و كودك به اسارت گرفته شدند . و ژنرال كاستر به سمت قرار گاه حركت كرد كه درساحل كانادين ريور )رود خانه كانادا) قرار داشت.در قرارگاه ژنرال شريدان فرمانده كاستر (اونهم مثل كاستر خيلي با فرهنگ بود)از كاستر مثل يك فاتح استقبال كرد اما بزودي خبر كشتار منتشر شد و رسوائي به بار آورد.بنا براين ژنرال شريدان به كاستر ماموريت داد براي كاهش خشونت به روساي سرخپوست پيغام دهد كه يا بايد تسليم شوند و يا در انتظار سرنوشتي مشابه باشند. چند روز بعد" توزاوي"( tosawi) رئيس قبيله "كومانش" نخستين قبيله سرخپوست را براي اظهار اطاعت به دژ كانادين ريور آورد و وقتي به حضور شريدان رسيد نام خود را بر زبان آورد اما دو (2 )جمله انگليسي را هم به آن افزود" توزاوي يك سرخپوست خوب". آنوقت شريدان در پاسخ گفت " تنها سرخپوستان خوبي كه به عمرم ديده ام همانها بودند كه مرده بودند". ستوان چارلز نوردستروم كه در اين گفتگو حضور داشت بعد ها آن را به ياد آورد و نقل كرد و به مرور زمان اين جمله در محافل ديپلماتيك با تغييراتي بصورت ضرب المثلي جاودانه در آمد كه :
"تنها سرخپوست خوب ،يك سرخپوست مرده ست"
سرانجام در پايان اين عمليات خميده بيني(يكي از روساي سرخپوست) ، سيه ديگ ( يكي ديگر از روساي سرخپوست) و گاو بزرگ ( از روساي سرخپوست) هرسه كشته شدند تا يك سرخپوست خوب باشند.
نتيجه اخلاقي:
آمریکا بهترین نماد حقوق بشر است. آمریکا مظهر دموکراسی است. آمریکا بهترین دوست آمریکائی هاست. آمریکا برای آسایش همه ملتها و گسترش دموکراسی حتی اگر لازم باشد از زور استفاده خواهد کرد و نهایتا خاورمیانه و ایران مرکز تروریسم و محور شرارت است. حقوق بشر در آمریکا برای اولین بار کشف شد (فکر نکنید کوروش کبیر اولین اعلامیه حقوق بشر را در زمان فتح بابل صادر کرد) این هم یه عکس از کاستر از آدرس زیر:

نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1387 ساعت 8:1 توسط هیچکس
با سلام
داستان ديگه اي ميخام براتون بگم از كتاب (خاطرات رودل خلبان اشتوكا)
هانس اولريخ رودل مشهور ترين خلبان بمب افكن اشتوكا در طول تاريخ جنگ هاي هوائي محسوب ميشه اون ركورد نابودي بيش از 500 تانك رو تو پرونده افتخاراتش داره . اما اصل داستان:
رودل تو خاطراتش ميگه وقتي ما در جبهه روسيه بوديم شاهد بوديم كه مردم محلي روس براي ما خواروبار و مايحتاج زندگي رو مياوردن و در مقابل از ما طلب بنزين ميكردن . ما اول فكر ميكرديم كه اونها از اين بنزين به جاي سوخت استفاده ميكنن. اما اين فقط يه حدس بود و من در مقابل دريافت لبنيات و لباس پوست و .... به اونها بنزين ميدادم و هميشه يه معما تو ذهن داشتم كه اونها با اين بنزين چه ميكنن.؟بالاخره يه روز مورد مصرف اونو پيدا كردم اما بسيار تعجب آور و غير قابل باور بود .
اونها (روسها بنزين دريافتي از ما رو به جاي ودكا(نوعي شراب روسي) سر ميكشيدن و اونو ميخوردن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
وقتي از اونها علت اين كارشو نو پرسيدم گفتن:
ودكاي ساخت روسيه اونقدر بد طعم و بد مزه ست كه بنزين ما براي خوردن بسيار خوش خوراك تر از اون ودكاست
اين هم يه عكس از آدرس زير كه رودل رو نشون ميده كه پس از 1300 ماموريت ازش تقدير شده
نتيجه گيري اخلاقي:
بابا عزيز من برادر من خواهر من اگه هيتلر زودتر از ما كارت سوخت رو كشف ميكرد هيچ وقت تو روسيه قافيه جنگ رو به رفيق استالين نميباخت. آره حالا حكمت كارت سوخت رو فهميدي يا بيا حاليت كنم ......... دستو بكش ........... با من بودي......... الان ميرم با ممدمون ميام......... نري ها باش تا زير پات علف خرس در بياد............
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387 ساعت 23:29 توسط هیچکس
با سلام
امروز ميخام يه مطلب جالب از كتاب (شاه منصور يا قهرمان گرز هفده من ) براتون بنويسم.
داستان از اونجائي شروع ميشه كه در آسياي ميانه جنگجوئي تهي مغز بنام تيمور(او بعد ها در جنگ با ايرانيان از يك پا لنگ شد و به قول خودمون شد تيمور چلاق)در جستجوي كسب قدرت بسياري از آن نواحي را فتح كرد . در اين احوال در ايران حكومت ملوك الطوايفي (همون حكايت شهر بي كلانتر و غورباغه هفت تير كش خودمون)شكل گرفته بود و يكي از اونها كه از قضا قويترين اونها هم بود بنام خاندان آل مظفر در گستره عظيمي از ايران شامل فارس،يزد، كرمان،بوشهر،خوزستان،همدان ،تبريز و ......حكومت ميكرد. پادشاه اين سلسله بنام شاه شجاع در شيراز عمر خودشو به مشاعره با حافظ و نوشيدن شراب و گذر عمر با نسوان(بخوانيد بانوان)سپري ميكرد و زماني كه ورود حضرت اجل موت رو احساس كرد يكي از بزرگترين و شايد فاجعه آميز ترين تصميم هاي زندگيشو گرفت( مگه پادشاهان بجز اشتباه در طول تاريخ كار ديگه اي هم كردن؟ اصلا به ما چه). اون يه نامه براي تيمور خان نوشت و در اون نامه از اون خواست كه از وليعهدي پسرش به نام زين العابدين بعد از فوتش حمايت كنه ( كاري كه هرگز نكرد و زين العابدين خان رو با خودش به سمرقند برد و او در تبعيد در گذشت)به هر حال شاه شجاع فوت فرمودند و بين شاهزادگان آل مظفر جنگ قدرت در گرفت . به طوري كه وقتي تيمور چند سال بعد به ايران اومد ، يكي از اين شاهزادگان به نام شاهمنصور به ديگر سران آل مظفر نامه نوشت كه با اعزام سپاه به من كمك كنيد تا در مقابل تيمور از شما و خودم و ديگران و همگان و .... دفاع كنم اما اونها به پاي بوس تيمور رفتند و شاه منصور مجبور شد به تنهائي به جنگ تيمور بره. جنگ در صبح روز جمعه در گود( گودال )پاتيله در خارج شهر شيراز آغاز شد سپاه تيمور را بيش از بيست هزار و سپاه شاه منصور را حداكثر سه هزار نفر تخمين ميزنند. با آغاز جنگ شاه منصور و افرادش با يك حمله سنگين به قلب سپاه كه تيمور هم در اونجا بود يورش برد و اين يورش چنان سهمگين بود كه قلب سپاه تيمور شكافته شد و شاه منصور از پشت سپاه تيمور بيرون آمد . و بلافاصله از همونجا دوباره حمله كرد .چون شاه منصور در پشت سپاه بود تا سپاه عظيم و كثير تيمور بياد و عقب گرد كنه و آرايش جديد بگيره شاه منصور اين سپاه بي انظباط رو دوباره به ضرب شمشير و گرز شكافت و اين بار به سراغ خود تيمور رفت. با حمله سهمگين او نيزه دار تيمور با وحشت از معركه گريخت (بابا اين منصور كه زبون آدميزاد رو نميفهمه ، تا ما بيايم و بگيم تيمور كيه سرمون تو هوا هزار تا چرخ خورده ،اصلا گور پدر تيمور ،ميخاست نيزه شو خودش حمل كنه ،آخه من زن و بچه دارم ،اصلا بي خيال)با فرار اطرافيان تيمور اون مرد چلاق موندو حوضش. تا تيمور خواست شمشير بكشه شاه منصور گرزشو برد بالا و بر سر تيمور زد ( ميگن وزن اين گرز 17 من بوده ، اخه خالي بندي كه ماليات نداره اصلا من ميگم 121 من بوده ، به هيچكس هم ربطي نداره )شدت ضربه به حدي بود كه كلاه خود تيمور شكاف برداشت و تا شاه منصور گرز شو برد كه ضربه نهائي رو بزنه امير عادل اختاجي يكي از سرداران تيمور بين تيمور و شاه منصور حائل شد و سپر خودشو جلوي ضربه شاه منصور گرفت و ضربه رو رد كرد . سرانجام اين جنگ بر اثر كثرت نفرات تيمور و خستگي اين مرد شجاع با مرگ شاه منصور و فتح تيمور پايان يافت.
نكته اخلاقي: بابا عزيز من برادر من خواهر من تو ميدان جنگ ،تو كوچه هاي تنگ ، اصلا تو هيچ جائي گرزتو نده دست ديگرون ،يه دفعه شانس كه نداري ميبيني شاه منصور جلوت در اومد ،حالا تو حرف منو گوش نكن ،تو اتوبان صداي ضبط ماشينتو زياد كن و مزاحم مردم شو ( حالا اينكه تو اتوبان كسي زندگي نميكنه كه مزاحمش بشي به تو ربطي نداره، من تشخيص ميدم تو مزاحم نواميس مردم شدي) حالا تو كار خودتو بكن ،الهي خير نبيني كه اون خدا بيامرز هم نديد
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387 ساعت 22:59 توسط هیچکس
|
سلام
نتیجه گیری اخلاقی:
اي كشته كه را كشتي تا كشته شدي زار تا باز كه او را بكشد آنكه تو را كشت . |
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387 ساعت 0:48 توسط هیچکس
|
با سلام
امروز هم ميخام يه موضوع جالب ديگه رو براتون تعريف كنم:
منوچهر فرمانفرمائيان در كتاب خون و نفت ميگه: وقتي هنگام غروب به خانه رسيدم يك موتور سيكيلت پليس كه يك صندلي هم در كنار داشت با صداي نامطبوعي جلوي ماشين من توقف كرد و يكي از آنها به سرعت وارد ماشين من شد و دستور داد به اداره پليس برويم . وقتي به اداره پليس رفتيم يه ستوان پشت يه ميز نام و نشاني و اينكه وسط روز كجا بودم رو پرسيد و ياداشت كرد.و بعد من رو به زندان بردند و كيف پول و وسايلو هرچي تو جيبم بود رو گرفتن و رسيد دادند. من براي ساعاتي متمادي در اظطراب بودم . فقط كساني كه وحشت حضور در زندان رضا شاه رو تجربه كردند ميتونن منو درك كنن. ساعات به كندي ميگذشت و من سعي كردم ملاقات های اون روز رو به خاطر بيارم . با گذشت زمان من يه معماي لاينحل داشتم. سرانجام يك مامور پليس اومد و من از اون پرسيدم : جرم من چيست؟ دوستان عزيز شما حدس ميزنيد جرم آقا منوچهر ما چي بوده؟ اصلا به مغز خودتون فشار نيارين . چون خود من هم وقتي كتاب رو ميخوندم نميتونستم حدس بزنم كه جرم اون چي بوده. اما جرم آقا منوچهر........ مامور پليس گفت : آقا شما جرم سنگيني مرتكب شده ايد و در خيابان از ماشين وليعهد سبقت گرفته ايد. نتيجه اخلاقي: عزيز من ،برادر من،خواهر من،هم وطن من، بابا تو خيابان تو بيابون اصلا تو هيچ جا ،از هيچ كس سبقت نگير. يهو طرف وليعهد رضا شاه از آب در مياد چوپوقتو ميچاقن. آهاي آقائي كه وسط وبلاگ من خوابت برده ،خانمي كه بچت وسط فرمايشات من گشنش شده،بابا سبقت نگير. حالا تو حرف گوش نكن با مانتو كوتاه بيا بيرون و پيتزا بخور و سبقت بگير از ما گفتن بود و از شما هم شنيدن،اگه آخر ضرر نكردي؟ |
نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387 ساعت 0:1 توسط هیچکس
|
با سلام چيزي كه امروز ميخام براتون بگم يه موضوع جالبه: موضوع از اين جا شروع ميشه كه رضا شاه پهلوي تصميم ميگيره محمد رضا رو كه نوجوان بود به سوئيس بفرسته. وقتي اونها به سوئيس رسيدن يكي از بهترين اتاق هاي يك مدرسه شبانه روزي به نام له رزو رو به محمد رضا و دوستش حسين فردوست اختصاص ميدن . فردوست ميگه تو اون مدرسه يه مستخدم بود به نام ارنست پرون كه بر خلاف ديگر مستخدمان فقط يك راهرو كه به اتاق محمد رضا منتهي ميشد رو تميز ميكرد . اون بعد از مدتي با محمد رضا دوست شد و اغلب به اتاقش ميرفت و براش شعر فلسفه و تاريخ ميخوند.. و اين براي من جاي سوال بود كه چطور يه آدم با سوادي مثل اون مستخدم شده. بعدها وقتي شاه تصميم گرفت محمد رضا رو برگردونه محمد رضا با اصرار درخواست كرد كه ارنست پرون به ايران بياد. و شاه هم به ناجار قبول كرد . بعد از سقوط رضا شاه ما فهميديم اين مرد مامور سازمان جاسوسي انگليس بوده و از همان دوران نوجواني حاكمان آينده كشور ها رو مطابق فلسفه خودشون تربيت ميكنند و اونهارو تحت نظر دارن.
مطلب پرون از كتاب خاطرات فردوست برگرفته شده و عكس هم از ادرس زير |
نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد 1387 ساعت 0:12 توسط هیچکس
با سلام
می خوام یه مطلب کوتاه ولی جالب از مظفردین شاه براتون بگم :
مظفردین شاه شخصیّت جالبی داشت و در باره کاستی های اون باید گفت . او سواد کم و اطلاعات اندکی داشت ، یکی از شیرین کاری های اون مربوط به کنسرتی بود که در سفرش به پاریس برای او اجرا شد . وقتی میزبانان اون ازش پرسیدن از میان 5 کنسرتی که اجرا شد ، کدومو پسندیده ، گفت : اولی
اما شما اشتباه می کنید 6 کنسرت اجرا شد نه 5 تا ، معلوم شد که کوک کردن سازها و تنظیم ارکستر در نظر شاه صاحب غران بیش از سمفونیه باخ و موتذارت و ... خوشایند بوده .
نتیجه گیری اخلاقی :
اگه خواستین برایه شاه ارکستر اجرا کنید ، خودتونو زیاد اذیت نکنید ،
منبع : کتاب خون و نفت .
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387 ساعت 16:21 توسط هیچکس
سلام
امروز ميخام يه مطلب جالب ولي تلخ رو براتون بگم :
منوچهر فرمانفرمائيان در كتاب خون و نفت ميگه : وقتي درسم تموم شد به ايران اومدم و مهمان خانواده دكتر طبا بودم . همسر دكتر طبا كوچكترين دختر وثوق الدوله بود و من در آبادان مهمان شركت نفت ايران و انگليس بودم . يك روز براي بازديد از پالايشگاه آبادان منتظر اتوبوس بودم و بليط آن در دست من که توسط شركت داده شده بود .
وقتي پس از انتظاري طولاني اتوبوسي از راه رسيد براي سوار شدن به آن ، بليط را به سوي راننده دراز كردم ولي راننده فرياد زد : اين اتوبوس انگليسيهاست ،
رفيق ، ايراني ها اجازه سوار شدن ندارند . با اينكه مهمان شركت بودم بايد صبر ميكردم . او در را به روي من بست و حركت كرد .
نتيجه گيري اخلاقي :
اگه تو مملكت خودتون راننده سوارتون نكرد يا انگليسيه ، يا از اونها دستور ميگيره ، يا بدون اونكه خودش بخواد رفتارش انگليسيه .
با هم مهربان باشيم تا اوني كه از بيرون ما رو رصد ميكنه با وجود روحيه استعماري ، به خودش حق نده بيادو به ما دموكراسي ياد بده . آخرش هم گندش در بياد كه دعوا سر لحاف ملا(نفت نا قابل 140 دلاري) بوده .
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387 ساعت 16:18 توسط هیچکس
با سلام
میخوام یه داستان جالب براتون بگم اما منبعش یادم نیست :
داستان از این قراره که منصور دوانیقی خلیفه دوم عباسی بعد از انتقال پایتخت به بغداد تصمیم گرفت برای دفاع از این شهر دور اونو دیوار بکشه . اما دلش نمی خواست پول ساختن دیوارو از جیب خودش بده . بنابر این تصمیم خاصی اتخاذ کرد . اون در شهر اعلام کرد که قراره سرشماری بشه و هر کس به تعداد اعضای خانواده یک سکه نقره دریافت خواهد کرد . مردم که هم طمع کار شده بودند و هم از بس به اعوامل خلیفه مالیات داده بودند خسته شده بودند وقتی مامور ثبت میومد ، اعضای خانواده رو زیاد میگفتند. مثلا اونی که اعضای خانوادش 4 نفر بودند تعداد رو 8 نفر میگفت و 8 سکه نقره میگرفت . و مامور ثبت بعد از دادن 8 سکه نقره ، یه پلاک رو سر در خونه نصب میکرد و تعداد اعضای خانواده رو روی اون حک میکردند . خلاصه بعد از اتمام سر شماری مردم سخت خوشحال بودند که سر منصورو کلاه گذاشتن . اما بلافاصله بعد از اتمام سر شماری خلیفه حکمی صادر کرد که : به منظور حفظ مملکت و دفاع از کیان کشور و ایجاد امنیت ما خلیفه مسلمین تصمیم گرفتیم که بر گرداگرد شهر دیوار بکشیم . بنابر این هر یک از سکنه شهر میبایست برای تامین امنیت یک سکه طلا پرداخت نماید . بیچاره مردم شهر تازه فهمیدند چه خبره. حالا اونی که تعداد اعضای خانواده رو زیاد گفته بود و یک سکه نقره گرفته بود بایستی به ازای اون یه نفر یه سکه طلا که قیمتش بیشتر از سکه نقره بود می پرداختند .
|
نتيجه گيري اخلاقي:
اگه حكومت گفت ميخاد يارانه نقدي بهتون بده بدونيد يا ميخاد ازتون يارانه بگيره یا یه خواب دیگه براتون دیده . |
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387 ساعت 16:11 توسط هیچکس
Designed by Mehran Rostami . Copyright © 2006-07 ParsiTheme.blogfa.com